Shaadash baad ravaan - شادش باد روان

پنج سال پیش که برای مدّت کوتاهی در تهران بودم روزی یکی از دائی هایم که اهل موسیقی است برای دیدار به خانه خاله ام آمد. با غم گفت که یک زن همسایه خیلی مهربانشان که سالها می شناختند وخواهر یاحقّی نیز بود به تازگی درگذشته.
او را به اسم فامیل شوهر وی می شناخت، پرسیدم اسم خودش چه بود؟ بفکر فرو رفت که یادش بیاید. فهمیدم که باید با بول باشد تصدیق کرد.
) چند سالی در دبیرستان همکلاس من بود. او بسیار مهربان و آرام بود. Babool بابول (
یکبار برای نهار و یا شاید بعد از مدرسه مرا به خانه اشان برد. او از طرف مادری خواهر پرویز یاحقّی بود و به او نیز شباهت داشت.
تا آنجا که از گفته هایش بیاد دارم چندین خواهرو شاید برادر دیگر تنی نیزداشت.
برای ایرانی قد بابول نسبتا ً بلند بود.
ا و باریک اندام بود با موهائی انبوه و نرم از جنس ُکلفت که به شانه اش می رسید. صدای او نیز آرام با یک خش خا ّص در پشت گلوبود.
به برادرش خیلی علاقمند بود ولی ازصدای همسر وی که خواننده بود خوشش نمی آمد.
برای چند سا لی در دهۀ ۳۰ که من هنوز خیلی کوچک بودم پدرم که در ضرب زدن با تنبک (و بعدها همچنین در نواختن تا ر) مهارت فوق العاده داشت با گروهی از دوستان نوازنده اش و پسرعموی مادرم که قره نی (کلارینت) میزند گروه موسیقی رادیوآبادان را تشکیل داده بودند و گاهگاهی بصورت زنده برنامه اجرا می کردند.
زمانی که پرویز یاحقّی تازه معروف شده بود رادیوآبادان ازاو دعوت کرد که در استودیو آنها برنامه ائی – که در آن زمان تنها بصورت زنده امکان داشت – اجرا کند. خواننده معروف آنزمان جبلّی نیز در این برنامه شرکت داشت. من تنها یک آهنگ وی باسم “شانه” را بیاد دارم که اینطور شروع می شد:
برگیسویت ای جان
کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد
دل من کاشانه
من این را بیشتراز اینجهت بخاطر دارم چون در یک پیک نیک نزدیک بیستون کرمانشاه پسرخاله هیکل دار و بلند قد مادرم آنرا برای همه خواند ودیدم که چطورخاله جوانم (از طرف مادربزرگ با یک پدر کرمانشاهی) آنرا به خودش گرفت و به رویا فرو رفت.
بعد شنیدم که مادرم میگفت خواهرش بیخود گلویش پیش پسرخاله گیرکرده امید وار است پسرخاله او را “بگیرد”.
ولی پسرخاله به غیراز بی علاقگی، نقشه تحصیلی رشته طولانی پزشکی در تهران به خرج برادرش رانیزداشت (پدرشان قوت کرده بود) و سالها بعد وقتی چند سالی بود که در ساری طبابت میکرد با یک دختر جوان اهل ساری ازدواج کرد.
در این بین خاله دو سه سال بعد ازآن پیک نیک کذائی در تهران با خواستگار بی جاذبه ا ئی که وضع مادّیش بد نبود ازدواج کرد و بی هیچ درنگی وی را برای همیشه از درجه شوهری به درجه بردگی تنزل داد.
در بازگشت به جبلّی باید این را نیز بگویم که ازحد س به یقین صدای او چندان مورد علاقه پدرمادرمن نبود واصولا ً به سلیقه آنها نمی خورد و مادربزرگ نیزابتدا صدای داریوش رفیعی را دوست داشت و پس از جوانمرگ شدن رفیعی به صدای به احتمال زیاد درآن زمان جدید ِ بنان علاقمند شد.

بهرحال برای برنامه مذ کورازپدر من خواستند که با یاحقّی همکاری کند (عکس).
پس ازآن شنیدم که یاحقّی به پدرم پیشنهاد کرده بود با وی برای همکاری مداوم به تهران برود ولی پدرم گفته بود که زن وبچه دارد و نمی تواند شیوه زندگی نوازندگی را انتخاب کند.
این دورانی بود که زندگی نوازندگان ریسک زیادی داشت و شب کاری دائم بسیاری را به استعمال مواّد مخدرمی کشانید.
متاسفانه در همان سالها جبلّی نیز به فاصله کوتاهی قبل یا پس از رفیعی جوانمرگ شد (لطفا ً اگردقیق ترمی دانید در قسمت کامنت بنوسید)
.
درواقع تنها پس ازبه وجود آمدن هنرستان موسیقی در تهران بود که راه انتخاب نوازندگی به منزله یک حرفه در ایران تا حدّ زیادی تغییرپیدا کرد. پیش ازآن استادان موزیک سنتی ایران معمولا ً شغل دیگری داشتند و در بازنشستگی چند شاگرد با مهارت میگرفتند.
این واقعیتی شناخته شده است که آنکه در غرب موزیسین آماتور محسوب می شود – یعنی حرفه ای نیست - در ایران میتوانست (و یه احتمال زیاد هنوز می تواند) دارای مهارتی در حدّ یک استاد موسیقی باشد.
پیش از تأ سیس هنرستان موسیقی و همچنین هنرهای زیبا حتّی خانواده هائی که میل داشتند فرزندانشان تعلیم موسیقی ببینند معمولا ً فکر نمی کردند که آینده آنها نیزمی تواند در حرفه موسیقی باشد. این البته دررابطه با نا امنی مادّ ی این حرقه است که هنوز- بجز برای نوازندگان موسیقی کلاسیک – حتّی درغرب نیزحلّ نشده است.
ولی باید این را نیزبگویم که بوجود آمدن رشته هنرهای زیبا در ایران این اثربسیارمنفی را نیزداشت که یکعده از بالا تعیین کردند کدام آلات موسیقی برای نواختن آهنگهای ایرانی قابل قبول بود و کدام نه.
در بچگی من – حّد اقل در آبادان – معمول بود که صوت ویولن ، قره نی (کلارینت ) و ترومپت رادرآهنگهای ایرانی نیزبشنویم ولی با تأ سیس هنرهای زیبا بدون مطرح کردن آن برای یک بحث عمومی ویولن باید میشد کمانچه، که البتّه آنهم قشنگ است.
ولی روی همان ایدۀ کمانچه آنقدرکارشده که بعدها به ویولن بودن رسیده است.
چرا نباید همه آلات موسیقی جای خود را داشته باشند؟
این نوع طرزفکربی شباهت به اصرار اغلب ایرانیان روی آشپزی سنتی بدون تنوع نیست و همین باعث شد که نوازندهائی عا لی مثل پرویزیاحقّی از صحنه رسمی هنرهای زیبا دور بمانند بطوریکه پس از او ما دیگر درصحنه موسیقی ایرانی ویولن نواز فوق العاده ائی نداریم یا اگر داریم “آماتور” است و من دراینجا از وجودش بی اطلاعم.
از این گذشته برای گوش ایرانی (و کلّا ً آسیائی) که به شنیدن اصوات هارمونیک عا د ت ندارد و تنوّع در سمع از طریق رَنگ ها – یعنی خاصّیت صوتی یک بیک آلات موسیقی – ایجاد می شود، استفاده از آلات موسیقی غیرایرانی به رشد و حرکت موزیک در ایران کمک کرده با اضافه کردن به رَنگ ها از رکود و بکنواختی آن جلوگیری خواهد کرد.
سالها پیش در لندن به موضوعی اشاره کرده بودم که خوشبختانه باعث تغییرآگهی به غلط مرسوم “موسیقی اصیل ایرانی” به آگهی “موسیقی سنتی ایرانی” شد. ولی کلّ مسله بشکل خود باقیست.
درک تفاوت بین “اصیل” و “سنتی” نقشی مهم در جلوگیری ازاشتباهات و غفلت های قرهنگی ایران دارد.
موزیکی که امروز سنتی است در ابتدای بوجود آمدنش اصیل/اصل/ و نو بوده است وتنها با تکرار و تقلید مثبت واصرارو پشتکار سنّت / سنّتی شده است
.
از طرف دیگر اگر برای مثال نوازنده خلاقی بیاید و با مهارت یک آلت موسیقی غیرمحّلی را با موزیک محّل خود وفق داده سبک جدیدی را ابداع کند کاراو اصالت دارد. یاحقّی ویولن زن اصیل ایرانی بود.
به عزیزان پرویز یاحقّی تسلیت می گویم.
شاد باد وی را روان
و خوش در پیوستگی اش
به نوازندگان کشتی دل در بحر آسمان